دختر بیگناه
چهارده بهار از بهارش نمی گذشت
هماغوش مردی شده بود
که همپای پدرش خزان را دیده بود
جنایتی علیه کودک و انسانیت
و چه آسان پرواز کرد
پرنده ی ارزوهای
دخترکی معصوم و بیگناه
همچون فرشتگان سپید آسمان
که الماس جوانیش را
در عنفوان جوانی بخاک سپردند
و جز صدای سرد سکوت
صدای دیگری بگوش نرسید
.........................................................
من زنم
من زنم
در تلاشم برای رهایی
از ظلم و نابرابری
به جدایی مجبورم
آه چقدر سخت است
فرزند دلبندم دیگر از آن من نیست
فرزندی که خون من در رگهای نحیفش جاریست
با طپش های قلبش زیسته ام
صدای نفسهایش رافهمیده ام
وزنش را ماهها و روزها بخود آویخته ام
و در انتظار ورودش
دردی جانکاه را بجان خریده ام
اکنون دستان من خالیست
حوض من بی ماهیست
سهم من حتی سقفی هم نیست
که کمترین بهانه ی زندگیست
اکنون در اوج بی پناهی
محتاجی و تنهایی
به که رو آورم
به کجا پناه جویم
میدانم که
اینحا تنها زیستن
محکوم است و مردود
و نگاهها بسویم تحقیر آمیزو تیرگون
ولی آیا کسی مرا خواهد فهمید؟
آیا کسی دستان گرمش را در دستان سرد من خواهد گذاشت؟
شكوه عمراني |